امروز گریت فالز را پرزنت کردم، از خودم راضی بودم، نمی دانم انرژی امروز از کجا آمده بود، بعد از یک ماه دوری از چیزی که آزارم می داد و چرخش و پیچش هایی که داشتم، بعد از درد قفسه سینه ام و قطعیتی که می گفت نگذارم تکرار شود، امروز دوباره رفتم، فشارم داد، و دلتنگیم یکجا فرو ریخت...
آن یکی هم آمد، خودم گفتم بیاید و حتی بعد از جمله ام بلند بلند خندیدم، چرا این بازی ها را دوست دارم؟
نمی دانم...
وقتی داشت می خواند باز متوجه جای خالی عکس شدم و از حال و هوای او و داستانش زدم بیرون،او نظم ذهنیم را بهم می ریزد، توجه او را به طور انحصاری برای خودش می خواهد و تمام، طبق کلیشه می خواهد بفهمد او چقدر اسیر زنانگیش می شود؟ و حالا می داند که می شود، شکار نمی شود ولی رام می شود و او می تواند در کمین بماند و در کمین است، از این نگاه و این کلیشه ها حالم بهم می خورد از اینکه همیشه کار می کنند،نمی دانم چرا هر بار حالم بهم می خورد، شاید به شکل غریزی خودم هم این کار را کرده باشم ولی هیچ وقت برنامه ای پشتش نبوده، از صراحت و سماجت او در این کار تعجب می کنم،به جای خالی عکس نگاه کردم، عکس را بیشتر از او دوست داشتم، ترجیح می دادم با صاحب آن عکس کورس بذارم تا او ... نوشتنم گرفته بود، برای آن عکسی که دیگر نبود نوشتم:
نیستی! دیگه نیستی! نمی دونم چرا جای خالی عکست دلمو می گیرونه، جای خالیت رو دیگه تو چشماشم نمی بینم، آدما همیشه با جای خالی هم کنار میان مینو! شاید برای همینه که دلم گرفته...
این گلدونای سبز هم که سبزند، همین طور ردیف سبز، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده، انگار اصلا ندیدن که دو نفر اینجا بعد از ۷ سال یا شاید ۸ سال توی هم رفتن دارن از هم باز میشن، یا باز شدن و دور شدن و این وسط یه چیزایی تکه پاره شده... دو نفر بعد از هم نفس شدن زدن به تیپ و تاپ هم و ... تمام!
راستی! آیا رفتی با باد؟
با توام آی!
کجا رفتی؟
آی!
میدون رو خالی نکن، اینا هیچ کدوم به تو نمی رسن، باور کن بعد از تو اون خودشو ول کرده، می لاسه مدام، می پلاسه... وقتی کنارش بودی جمع و جور بود، شسته و روفته... حالا دوباره داره خودشو جمع میکنه مینو! ولی نمیذارنش، دور و برش شلوغه، مثه همیشه...
تو مثه اینا دنبال خردک شررها نمی گردی، از چشمات اینو فهمیدم، مثه منم طمع شعله نمی بستی دربدر نا محدود ها نبودی، برای همین بدون ترس و مطمئن با تو می خوابید، دیگه هیچ وقت اون قدر مطمین با کسی نمی خوابه مینو!
همین امروز گفت: تختی که هیچ وقت باز نشد!
حتی اینم بگم! دفعه قبل وقتی داشت یه قسمتی از داستان تو رو می خوند، نفسش گرفت، مدام تپق میزد، حالش بد شد اصلا، نگاه نمی کرد به من، می دونست که خوندن نگاهش برای من مثه خوندن صفحه آخر کتاب فارسی اول دبستانه...بگذریم!
وقتی بعد از مدتی نگام کرد، دنیاشو دیدم که آشوبه... دلتنگ و خراب و خسته بود... نمی دونم چی شده ولی یه حالی بود که دلم می خواست به هر آب و آتیشی بزنم که تو دوباره باشی که توی نگاش اونا نباشن دیگه... دلم می خواست محکم بغلش کنم و فشارش بدم و بهش بگم:
طاقت بیار رفیق!
ولی می دونستم که باید به روی خودم نیارم و بذارم همه چی سر جای خودش باشه.می ترسم که ناچار شم از لای پای این و اون جمعش کنم، برای همین خوب بود که تو بودی مثه برج مراقبت ... خیالم راحت بود هر چند اذیتم بودم ولی خاطر جمع بودم ازش... می دونستم بازیاش زیاد دامنه دار نمیشه، نمی تونه که بشه ... ولی حالا مدام پی بازیه... همه جور بازی... هر چی پا بده!
با توام آی!
کجا رفتی؟ آی...
برچسب:
نویسنده: نگار موسویپور