دنده اتومات - تاریخ: 1402/12/8 ساعت: 17:21
باید میوموم. باید می نوشتم. دلم براش تنگ شده ولی نمی خوام ببینمش. نمی دونم چرا. شاید چون باید سبک بشم. حتی کوله امو دیگه نمی تونم حمل کنم. نمی تونم بدوم یا حتی زیاد راه برم یا برونم. درد رو هر چی انکار کنی بیشتر میپیچه بهت...اینکه برای جابجایی های طولانی احتیاج به نفر دارم ادیتم میکنه اما یاد گرفتم ...
ساده همان طور که اتفاق می افتد - تاریخ: 1401/11/25 ساعت: 23:47
تلاش می کنم تا به ناممکن دست یابم. فکر نوشتن چیزی پیچیده را رها کن. همه ایده های دستوری ادبیات را فراموش کن. احساسات و افکار را همان طور نشان بده که به سراغت می آیند. آزاد، طوری که دوست داری.بجنب! + نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن ۱۴۰۱ ساعت 20:53 توسط باد  |  Adblock test (Why?)
میکرودرم - تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 14:15
دیروز میکرودرم انجام دادم. یک لایه از روی پوست برمی دارند. پوست های مرده را پودر می کنند و به هوا می فرستند. دکتر گفت: چشم هایت را ببند که پودر نرود توی چشم هات. بستم. جای انگشت هاش پودر میشد و در هوا پخش میشد. حس لذت داشت و سبکی.مثل ماری که پوست می اندازد پوست مرده را کندم و با پوست شفاف زیرش که دس...
سادگی - تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 14:15
سفر به جنوب خیلی چسبید.انتهای لنج که دراز کشیدم یکی از تضادهای خودم رو دیدم. وقتی اومد دراز کشید یکم اون ورتر هیچ نفهمیدم. فقط شنیدم یکی داره میگه: خیلی آشنا به نظر می رسی! اما اون به نظرم اصلا آشنا نبود که هیچ من با جاشوی لنج خیلی راحت تر بودم تا اون با همه ادا اطوارش و رقص هندیش! چیزی نگفتم یکم مو...
- تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 14:15
فقط یک بغل می خواهم که درونش مچاله شوم و گریه کنم. هچ چیز دیگری نمی خواهم.یکی می گفت تنها راه مقابله با رنج میل به زندگیست. میلم به زندگی کم شده است. نمی خواهم با چیزی مقابله کنم. + نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی ۱۴۰۱ ساعت 8:28 توسط باد  |  Adblock test (Why?)
من! - تاریخ: 1401/4/26 ساعت: 12:36
باید بپذیریم که قطعه قطعه ایم، باید بپذیریم که چیز واحدی به عنوان "من" وجود ندارد.وقتی داشتم با او درباره "آن چه که نیستم" حرف میزدم خیلی راحت تر بود از گفتن "آن چه که هستم" و همه چیز روان بود تا وقتی که گفت "داشتم می رفتم اغذیه مقدم کتلت بخورم" همان جا که با هم رفتیم.ما خیلی جاها با هم رفته ایم و خ...
جور - تاریخ: 1401/4/26 ساعت: 12:36
وقتی داشتم ترمه خیس را روی چهارپایه صاف می کردم که موقع خشک شدن با نقش های سبز و قرمزش چروک نخورد تو آمدی...در گذرگاهی که میروم، سر پیچ ، درخت توت کهنسالی شکوفه کرده، می ایستم و تمام هوای دور و برم را می بلعم، تو می آیی و زیبایی بنیاد می شود.چه سرخوشانه و بی گزند دوستت دارم. و جواب آخرین  سوال  مرا ...
پنجره - تاریخ: 1401/4/26 ساعت: 12:36
چرا هر بار که دست های مرا گرم می کنی توی دست هات رو به یک افق باز است؟ دیشب توی خوابم ایستاده بودم رو به پنجره و داشتم بیرون را نگاه می کردم دست هایت را از پشت گذاشتی توی دست های من و سرت را بین شانه و گردنم، من سرم را چسباندم به سر پر موی وز وزیت، با همان موهای بلند جنگلی که عاشقشان بودم و با هم بی...
دو قطبی - تاریخ: 1399/12/5 ساعت: 2:27
امروز با سوالی روبرو شدم که جوابش آسان بود، ولی بعدش مدتی درگیر موقعیت شدم. چقدر آسان است گفتن این که باید واقعیت را بگوییم و صادق باشیم وقتی خودمان مشکل چندان بزرگ قابل پنهان کاری نداشته ایم یا اگ
شاید - تاریخ: 1399/12/5 ساعت: 2:27
دوست قدیمی بی نام و نشانم گاهی چقدر دلتنگت می شوم بعد از لذت های دردناک شاید بعد از پرش های ناگهانی از ارتفاعات دلتنگت می شوم دلتنگ شب هایی که مرا تا خواب و خیال کشاندی و نرساندی دلتنگ شب هایی که
واگیری - تاریخ: 1399/12/5 ساعت: 2:27
نمی خواستم کلماتی بشنوم که از سر ناچاری برای بیرون رفتن از مخمصه ساخته می شوند، می خواستم عملکرد پنهان ذهنی و حسیش را ببینم بدون اینکه متوجه پیچیدگی های گیج کننده ذهن و روان جستجوگرم بشود. چه رنجی ر
من مثل حس گمشدگی وحشت آورم - تاریخ: 1399/12/5 ساعت: 2:27
در بین تمام اتفاقات و کلماتی که دیروز مثل دانه های باران بر من می بارید چند جمله را خوب یادم مانده: - خیست کردم -چهل و نه بار -هنوز هم فکر میکنی کارت درست بوده -دلم شکست -مهم هستی خیلی مهمی و پناه ب
فیگورها - تاریخ: 1399/12/5 ساعت: 2:27
در سفر یک قسمت از زندگیت را معلق می گذاری و میروی، خانه ات را و قسمتی از خودت را که در خانه می چرخیده است، هر چه دورتر می شوی تعلیق ات عمیق تر می شود، و دری در زمان و مکان به رویت باز می شود که بدون
چرا؟؟؟؟؟ - تاریخ: 1399/1/30 ساعت: 0:36
چرا حالم بد است؟ چرا کلمات گاهی توی وجودم خاموش می شوند و گاهی روشن، چرا گاهی همه چیز مثل خزه های کف آب به دست و پایم می پیچد و نمی گذارد حرکت کنم؟چرا....؟با چه چیزی در هماهنگی نیستم؟ چرا می تواند تعادل مرا بهم بریزد؟ من ضعیفم؟ اشتباه کرده ام؟ چرا از آزار من لذت می برد؟ چرا نمی توانم این آزار را متو...
نام نیامده - تاریخ: 1399/1/30 ساعت: 0:36
زيبايی نامِ نيامدهی ماستحالا که حياتِ نقابترس را زيبا میکند. در دستهای تو، طغيان،نامی نيامده میآيدو نامِ منتعقيبِ گسترده در سراسر پوست توست.یدالله رویایی
دختران دشت - تاریخ: 1399/1/30 ساعت: 0:36
دختران دشت!دختران انتظار!دختران امید تنگدر دشت بی کرانو آرزوهای بی کراندر خلق های تنگ!خلقم تنگ است،باید همه لباس هایم را بشورم دوباره... وای از این هوای گم شده...ذهن و زمان با حس های ما چه می کند؟ماهی
بنویس - تاریخ: 1399/1/30 ساعت: 0:36
حدود یک ماهی ست که جایی آن ور تر از کوچه پس کوچه های اطراف نرفته ام، حدود هزار صفحه داستان خوانده ام و کمی نوشته ام.کار شرکت را کامل بسته ام و کنار کشیده ام، سرمایه ام را جای دیگری منتقل کرده ام و بای
گزیده ها - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 15:48
سفر دو هفته ای از شمال تا جنوب حال و هوایم را عوض کرد، وقتی رسیدم خبر دار شدم که بابا باید دستهایش را عمل کند، شب ها از دردشان نمی توانسته بخوابد، جابجایی کارتن های سنگین عصب را گیر داده لای استخوان و
قوانین نانوشته - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 15:48
درست وقتی حواست نیست، وقتی همه چیز را واگذار کرده ای، وقتی بعد از خواستن های مدام، به خواستن های مقطعی می رسی هم نه، وقتی اصلا نمی خواهی، اتفاق می افتد. همه چیز بدون آنکه کوچک ترین تلاشی کرده باشی چیده می شود و درست همان طوری که در خاطر داشته ای.این قانون برای بار چندم در زندگی من تکرار شد.
ملاحضات - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 15:48
دیشب با اینکه خیلی خسته بودم ذهنم خاموش نمیشد و تا نزدیکی های صبح در حال کلنجار با ذهنم بودم.بعد از شش ساعت کار سنگین، و آسودگی برای انجام کار و تجربه حس پایان یافتگی و نوعی تلخی و سبکی و رهایی نباید