هیچ حرفی نیست، فقط می روم..گاهی حتی نمی دانم برای چه... فقط می دانم که باید محکم باشم و بروم... شاید برای همین است که گاهی می پاشم و باز به سختی تکه ها را جمع می کنم و می گذارم سر جایشان... درد دارد...
بعد از ماهها چند شب پیش باز خوابش را دیدم، باز صریح و واضح و راحت...توی برف... نه مثل خودش در پرده...نه آن طور که همیشه هست...خیال را نپرداختم،دورش کردم، خواستم برود و رفت تا موقع پایین رفتن از پله های متروی تجریش جایی که انگار به مرکز زمین راه دارد،کنار دیوار صاف ایستاده بود و داشت نگاهم می کرد، کیفش را انداخته بود روی شانه اش بغض کردم، اشک هایم را پاک کردم، تند و تند به خودم گفتم چیزی نیست... ولی بود... دلم می خواست ذهن تب دار لجباز تداعی گرم را تکه پاره کنم، رفتم سمتش، دستهای مشت کرده توی جیبم را آزاد کردم، چقدر دلم برایش تنگ شده بود...لبخند میزد، دل او هم... دست هایش را از جیبش بیرون آورد و گذاشت دو طرف شانه ام، گفت:
-نمی شود!
اشک هایم را پاک کردم و با قدم های تند خودم را انداختم در انبوه جمعیت و رفتم.
رنگ ههای تازه میوه ها و سبزیجات بازار تجریش، هوای باران خورده، حرف های سالخورده ته مانده های ذهنم را بیدار کرده بود و خستگی نمی گذاشت غلبه کنم.ذهنم وحشی و گرسنه است و قلبم نمی تواند آرامش کند.
دلم تنگ شده است و بی قرارم...
برچسب:
نویسنده: نگار موسویپور