حدود یک ماهی ست که جایی آن ور تر از کوچه پس کوچه های اطراف نرفته ام، حدود هزار صفحه داستان خوانده ام و کمی نوشته ام.
کار شرکت را کامل بسته ام و کنار کشیده ام، سرمایه ام را جای دیگری منتقل کرده ام و باید دید چه می شود...
اگر این کلمات و داستان هایی که توی کاسه سرم می چرخد بیرون نریزم هیچ وقت آزام نمی شوم، بی قرار نوشتنشان هستم، گاهی نمی گذارند بخوابم، دیشب بلند شدم و مثل روح سرگردان چرخیدم توی خانه.
این جمله رضا قاسمی که در پایان رمان ((وردی که بره ها می خوانند)) بود توی ذهنم می چرخد، می بینمش :
آفرینش های ادبی از جایی میآیند که بسی عمیق تر از آگاهی ست.
مثل همین کلمه آزام که در بالا آمده است و ترکیبی ست از کلمه آرام و آزاد انگار وقتی خواستم اصلاحش کنم نمی دانستم کدام کلمه را بگذارم چون با نوشتن هر داستان کمی آزادتر شده ام و کمی آرام تر و کمی تنها تر...
برچسب:
نویسنده: نگار موسویپور