بنفشه آفریقایی - تاریخ: 1398/5/26 ساعت: 14:01
گل بنفش آن قدر خشک شده بود که به فوتی می افتاد، نزدیکش نشدم، فقط نگاهش کردم دلم برایش سوخت، به نظرم آمد که گوشه دنج منتخب برایش تبدیل به انزوا شده است و در این انزوا خشکیده، علیرغم همه مراقبت های ویژه
فراموشی - تاریخ: 1398/4/5 ساعت: 11:44
امشب راه رفتیم...آب انار گرفتیم و من خواستم که دو اسکوپ بستنی وانیلی بیندازد توش و چه طعم خوبی شد، حظ کردم، آن ترشی و این شیرینی، و سردی بستنی که به خورد آب انار رفته بود دما و طعم معرکه ای ساخته بود
داستان - تاریخ: 1398/4/5 ساعت: 11:44
داستانهایم دارند به خودم می رسند، انتقادهایی که به شخصیت های داستانیم می کنند درست همان انتقادی ست که در خودم هم شکل گرفته است، داستان های ایده مند عشق لحن ندارند و شخصیت های قابل احترامی که جذابیتشا
برای یونا۱ - تاریخ: 1398/4/5 ساعت: 11:44
یونای قشنگم مدت هاست که نگرانم، نگران تو و زندگی که قرار است جور دیگری رقم بخورد.مدت هاست که می خواهم برایت بنویسم کجا ایستاده ایم.مدت هاست که دنبال نقطهه شروع می گردم و پیدایش نمی کنم.ولی باید بنویسم
جابجایی - تاریخ: 1398/4/5 ساعت: 11:44
هر چیزی دارد به جای خودش نزدیک می شود، سه سال پیش موقعیت امروز برای من درست مثل یک معجزه عجیب بود، با این حال این روزها اوضاع آشفته ای دارم، یا به خاطر دردهای بی امان این سه سالی ست که گذشته یا به خا
یونا ۲ - تاریخ: 1398/4/5 ساعت: 11:44
یونای عزیزمدرست دو هفته بعد از فوت کردن شمع های تولد ۷ سالگیت، اولین مسافرت تنهایی با پدرت را رفته ای، رفته ای به دیدن پدربزرگ و مادربزرگ، بلافاصله بعد از در آغوش کشیدنت و رفتنت دلتنگ شدم، و چون خواست
دلتنگی - تاریخ: 1398/4/5 ساعت: 11:44
در بالش خیس از اشک به خواب رفته بودم و دست و پاهایم جمع شده بود توی هم که با لمس خیس و گرم جانداری چشمهایم باز شد. سگم بود که دست و پای خودش را لیس میزد و بعد دست و پای مرا...چشمهایم که باز شد نگاهم
امت گوین - تاریخ: 1398/4/5 ساعت: 11:44
در قلب مسافر منپرنده یی ستکه خود سراسر سفر استبا بالی از عقیق و بالی از چخماق مدامپرواز می کننددر امتداد غروب وفقط غروب می خورد و غروب می نوشدامت گوین ۱۹۶۷
جهان های موازی - تاریخ: 1398/4/5 ساعت: 11:44
چند شب است که خوابش را می بینم، نمی دانم از کی شروع می شود و از کجا می آید ولی تا وقتی چشم هایم را باز می کنم با او هستم، خیلی آرام با هم حرف می زنیم و معمولا در سفریم، دیشب در خوابم پشت فرمان یک اتوب
جانان - تاریخ: 1397/12/10 ساعت: 16:36
تمام دیروز وقف مدرسه جانان شد، آخرش هم به یکی از برنامه ها نرسیدیم، نمی دانم چرا گاهی اینطوری می شود، هر چقدر هم میدوی باز لنگ میزنی، دیروز خانه دوستی بودیم، تازگی خوبی بود و چیزی از یک جنس جدید بینما
خواب - تاریخ: 1397/12/10 ساعت: 16:36
شب ها انتظار چیزی را می کشم که نمی دانم چیست، و بعد از شب های زیاد عبارت مورد نظر را پیدا می کنم، دقیق ترین تعبیر ممکن از آنچه در من می گذرد، گزاره ای ست از والتر بنیامین در خیابان یک طرفه اش: منتظر هستم که " یاس همچون انفجار تصویرهای جا مانده در ذهنم را وقتی که می خوابم روشن کند" و بعد می فهمم همه ...
اتفاق افتاد - تاریخ: 1397/12/10 ساعت: 16:36
امروز کیسه خریدم را روی سکوی یک مرکز خرید شلوغ جا گذاشتم و برگشتم خانه، هفتاد و شش هزارتومان خریدم را، برگشتم خانه غذا خوردم، به کارهایم رسیدگی کردم بعد می خواستم قهوه بخورم که یاد خریدهایم افتادم و ب
الفبایی نو - تاریخ: 1397/12/10 ساعت: 16:36
نه من می توانم کاری بکنم نه تو زخم با خنجری که رو به اوست چه کند؟ چشمان تو چون شبی بارانی ست که کشتی ها در آن غرق می شوند و همه آنچه نوشتم در آیینه بی خاطره آن ها از یاد می رود زمانی که گفتم دوستت
مراجعه فوری - تاریخ: 1397/12/10 ساعت: 16:36
واااااای! وااااای! واااااای! چه اتفاقات عجیبی برایم می افتد، انگار هدلایتم با آخرین شارژش دارد به اکتشاف آخرین غار مخوف شکارگاهم می پردازد، رازهایی در گذشته و هم زمان حال بر من روشن می شود، خط به خط،
حیوان چهاردست - تاریخ: 1397/12/10 ساعت: 16:36
امروز چشم هایم را که باز کردم، دیدم یک حیوان چهاردست افتاده است رویم و دارد مرا میبرد توی زمین، نمی توانستم از جایم بلند شوم، با تقلای زیاد توی رختخوابم نشستم و حیوان چهار دست را بغل کردم و آرام آرام
درد - تاریخ: 1397/12/10 ساعت: 16:36
کارهایم را پیش برده ام، هم نسبت به شراکت کاری، هم کاغذ هایم را ... هیچ حرفی نیست، فقط می روم..گاهی حتی نمی دانم برای چه... فقط می دانم که باید محکم باشم و بروم... شاید برای همین است که گاهی می پاشم و
خانه - تاریخ: 1397/12/10 ساعت: 16:36
این چند روز را برگشتم خانه و خانه چقدر آرامم کرد، بعد از مدت ها نه دلتنگ بودم، نه بیقرار، جای خودم بودم، آرام و راحت در جای همیشگی خودم روی زمین سخت و بین دیوارهای سنگی ضخیم دراز کشیدم و رفتم تا آرام
کثافت - تاریخ: 1397/12/10 ساعت: 16:36
چرا این کثافت تمام نمی شود، چرا باید دوباره او را ببینم، جرا گورش را از زندگی من گم نمی کند، چرا باید صدایش را بشنوم و کلمه های پر از یاس و پر از حرصش را، چراااااااااا. چرا قبل از اینکه به تاریکی کامل
ریختن - تاریخ: 1397/12/10 ساعت: 16:36
فردای نوشته قبل فرو ریختم، همه چیز تار شد، سیاه شد و چیزی نفهمیدم، توی بیمارستان دوباره چشم هایم باز شد و بعد از دو روز زندگی را از سر گرفتم. درباره راهکار های مانده فکر کردم و روی کاغذ آوردم، حرف زدم